آه ای یار
زخمهای دیرینه ام را با خود
به دل دریاییت ببر
و انها را عشق بیاموز
چرا که عشق آموختنی ست
و عاشق واگذاشتنی
رفتنی...

آری عشق ...
یکروز
از گرد و غبارِ انتهایِ کوچه پیدا میشود
و از زیرِ پنجره ی اتاقِ تو
که به انتظارش نشسته ای
بی آنکه حتی کلاه از سر بردارد
میگذرد
و در گرد وغبارِ انتهایی دیگر
گم میشود ....
پس كجائي؟
چرا خودتو به من نشون نميدي!
ديگه كاغذي برام نمونده...!
تمام لحظه هاى من امروز
از تو خالى بود
و حجم ساكت انديشه هاى تب دارم
پر از صداى نفس هاى غربتى مأنوس
پر از صداى رويش آرام يك غم مشكوك
غمی پر از اشکهای نريخته...!
ببار ببار ....

در كسوتِ اين سكوت
و صداى سرد آن خرده فروش
كه هر عصر
از كوچه ى ما مى گذرد
مى شود بى سبب خنديد
يا
آهسته گريست
و به قابى
كه تصويرى گم كرده دارد
نگريست...
ميگويند پشت هر شعري حسي نهفته است
پس چرا شعر من حسي ندارد
شايد هم دارد و خبر ندارم!!
کاش من هم عاشق میشدم!!
روزى كه آفتاب را
انكار مى كنى،
سياهى ات را
روى سرم مى كشم
و به تو شب بخير مى گويم
شايد،
در هيچ جاى زمين، ديگر
قامتى شكل نگيرد به شكل كسى
هيچ كس نيست كه كابوس هاى مرا تعبير كند؟

من صداى خيابان را
از زندگى ام حذف مى كنم
همچنان كه در اين لحظه
بيدارى ام را
شايد،
امروز بايد
در اين لحظه،
روياى كودكى ام را تعبير كنم
و ارواح مرا دوره كرده اند
بايد به كودكى ام اعتماد كنم
مى خواهم بخوابم...
برويم، جاده پيش روي ماست
امن است من آن را آزموده ام
كاغذها را بگذار که نانوشته بمانند و کتاب ها را ناخوانده رها کن
من خودم را به تو واگذار مي كنم و
تو خودت را به من و تا آنجا كه زنده ايم
در بازتاب سحرانگيز و آشناي آفتاب
اين جاده را تا به انتها خواهيم رفت
